نيستان تا نيستان آتشي در ناله ها پيداست
عطش مي بارد از چشمم،نگاهم خيره بر صحراست
من و اين سوز تنهايي،من و درد و شكيبايي
تو اينجا با مني اما نگاهم سخت نا بيناست
تو را مي جويم از هر جا،تو را مي بويم از هرباغ
دلم در آتش سوزان،نگاهم سيل خون پالاست
جدا افتاده ام از تو نمي يابنم نشان، اما
دلم پيوسته مي گويد كه آن آيينه در اينجاست
زمان سرگشته مي گردد،زمين بر خويش مي لرزد
صدا در كوه مي پيچد ز طوفاني كه نا پيداست
كسي آن سوي اين آبي،مهيا كرده اسبش را
كه مي بينم ردايش را ز پشت ابرها پيداست
كسي مي آيد از آن دورها، عين يقين است اين
زمين را وارث آخر،زمان را حجت تنهاست
كسي از مشرق شيعه،به برق تيغ او آتش
به دوشش رايت طوفان،به مشتش خشم درياهاست
نه ترس از فتنه و شورش، نه خوف از برق و بورانش
نه بيم از موج طوفانش، كه خود طوفان صد درياست
كسي مي گفت: او در دشت عباس آب در مشكش
ميان خط و خون، هر صبح و شب سقاي سنگر هاست
و مي ديدند بين قبر مفقودان كه مي گردد
به روي شال پيشانيش خط سرخ يا زهرا ست




